Tuesday, January 15, 2019

مجاهدین خلق؛ دوستان پرسش‌برانگیز واشینگتن



مجاهدین خلق؛ دوستان پرسش‌برانگیز واشینگتن
دویچه وله - در جستجوی گزینه‌ای دمکرات برای آینده ایران، برخی از سیاستمداران غربی به "سازمان مجاهدین خلق" روی آورده‌اند. روزنامه "نویه تسورشر تسایتونگ" از تردیدها و تاییدهای سیاستمداران غربی نسبت به این سازمان می‌گوید.
"نویه تسورشر تسایتونگ" روزنامه‌ای بین‌المللی و چاپ سوئیس است. این روزنامه در شماره روز دوشنبه ۲۴ دی (۱۴ ژانویه) مطلبی با عنوان "دوستان پرسش‌برانگیز واشنگتن" در مورد "سازمان مجاهدین خلق ایران" منتشر کرده است.
در این مطلب از "مجاهدین خلق" به عنوان گروهی بحث‌برانگیز با یک ایدئولوژی ضد و نقیض یاد شده که بیش از هر گروه اپوزیسیون دیگر ایران، منتقد دارد و همزمان بیش از هر گروه دیگری از حمایت سیاستمداران پرنفوذ برخوردار است.
در سال‌های گذشته، دست‌کم سه تن از اطرافیان نزدیک رئیس‌جمهوری آمریکا جان بولتون، مشاور امنیت ملی او، مایک پمپئو، وزیر امور خارجه آمریکا، و رودی جولیانی، یکی از وکلای ترامپ به صراحت از سازمان مجاهدین خلق حمایت و در نشست‌های آنان شرکت کرده‌اند.
دولت آمریکا رسمأ می‌گوید با وضع دوباره تحریم‌های این کشور علیه ایران، تصمیم دارد با "افزایش حداکثری فشار" فعالیت‌های اتمی ایران و برنامه موشکی این کشور را محدود کند و همزمان نفوذ جمهوری اسلامی در سوریه، عراق و یمن را کاهش دهد.

اما اطرافیان رئیس‌جمهوری آمریکا مانند جان بولتون و مایک پمپئو بی‌پرده از تغییر رژیم در ایران سخن می‌گویند. آنها برای "مجاهدین خلق" نقشی کلیدی در نظر گرفته‌اند. "نویه تسورشر تسایتونگ" این پرسش را مطرح کرده است که آیا مجاهدین خلق گزینه درستی برای غرب هستند؟

جنبش دانشجویانی که سرکوب شدند
سازمان مجاهدین خلق ایران که در رسانه‌های خارجی به اختصار (MEK) خوانده می‌شود، شهریور ۱۳۴۴ توسط گروهی از دانشجویان دانشگاه تهران به عنوان یک گروه چریکی برای مبارزه با رژیم محمدرضاشاه پهلوی تأسیس شد. این گروه تحت تأثیر مارکسیسم و با تفسیری انقلابی از اسلام شیعه، یک ایدئولوژی اسلامگرای چپ‌گرا را بنا نهاد. موسسان این گروه هرچند به سرعت بازداشت و زندانی یا اعدام شدند، اما "سازمان مجاهدین خلق ایران" به مبارزه مسلحانه خود علیه رژیم شاه ادامه داد و در انقلاب ۱۳۵۷ نیز فعالانه شرکت داشت.
این سازمان پس از انقلاب به رهبری مسعود رجوی و موسی خیابانی ابتدا از آیت الله خمینی پشتیبانی می کرد، اما یک سال بعد رابطه‌‌‌اش با رهبران جمهوری اسلامی تیره شد. تظاهرات حامیان "مجاهدین خلق" در خرداد ۱۳۶۰ به شدت سرکوب شد و پس از فرار رهبران این گروه به فرانسه، فعالیت‌های این سازمان در ایران زیرزمینی شد. شمار بسیاری از اعضای سازمان مجاهدین خلق پس از ترور گروهی از نخبگان سیاسی جمهوری اسلامی‌، بازداشت و اعدام شدند.
امید نوری‌پور، نماینده سبزها در مجلس فدرال آلمان به تسوریشر سایتونگ می‌گوید: «مجاهدین خلق رنج بسیاری را متحمل شدند، اما خسارات فراوانی هم زدند.»
نوری‌پور به شدت مخالف حمایت سیاستمداران غربی از "مجاهدین خلق" است. او معتقد است پرسش‌هایی جدی در مورد ایدئولوژی، ساختار و مشروعیت این گروه وجود دارد و این گروه به دلیل گذشته خود جایگاه قابل توجهی در جامعه ایران ندارد.
او می‌گوید: «کسانی که از مجاهدین خلق حمایت می‌کنند، پذیرش خود توسط اپوزیسیون دمکرات ایران را به بازی می‌گیرند، چون هنوز بسیاری در ایران، حمایت مجاهدین خلق از صدام را به خاطر دارند.»
زیر چتر حمایت صدام
روزنامه سوئیسی در ادامه می‌نویسد زمانی‌که مسعود رجوی و طرفداران او فرانسه را ترک کردند، صدام حسین، دیکتاتورعراق، به آنها پیشنهاد کمک داد. صدام چند اردوگاه در مرز ایران در اختیار مجاهدین خلق قرار داد و آنها را به تانک و سلاح مجهز کرد و به جبهه نبرد با ایران فرستاد.
پس از آتش‌بس میان تهران و بغداد، "مجاهدین خلق" به امید راه‌ انداختن قیامی مردمی در ایران به دست به "حمله نهایی" علیه ایران زد. این حمله به‌ یک فاجعه تبدیل شد. غیر از شکست در نبرد، هزاران تن از طرفداران "مجاهدین خلق" که در زندان‌های ایران به سر می‌بردند، اعدام شدند.
عدنان طباطبایی، مدرس دانشگاه دوسلدورف آلمان و از اعضای مرکز مطالعاتی "کارپو"، معتقد است که "مجاهدین خلق" به دلیل حمایت از صدام، در ایران از القاعده منفورترند.
اما حامیان "مجاهدین خلق" نظر دیگری دارند. برنارد کوشنر، وزیر امور خارجه سابق فرانسه، مجاهیدن خلق را "نمونه‌ای برای کل خاورمیانه" می‌داند.
نوت گینگریچ، سخنگوی سابق مجلس نمایندگان آمریکا، با شرکت در نشست "مجاهدین خلق" در ماه ژوئن، آن را "جنبش آزادی، حقوق برابر و دموکراسی" توصیف کرد.
وزیر امور خارجه سابق ایتالیا، جولیو ترزی، هم این گروه را "معتبرترین جایگزین دمکرات" برای حکومت ایران و "متحد طبیعی" غرب می‌داند.
روزنامه سوئیسی "نویه تسورشر تسایتونگ" در ادامه گزارش خود نوشته است:«سازمان مجاهدین خلق حامیان نیروهای بسیاری دارد که در پارلمان‌‌های غربی لابی می‌کنند. اما واقعیت این است که این گروه در میان ایرانیان تبعیدی هم مناقشه‌برانگیز است. بسیاری به دلیل اتحاد مجاهدین خلق با صدام، در تعهد آنها به دموکراسی و حقوق بشر تردید دارند. این گروه با ایدئولوژی خود به این تردیدها دامن می‌زند.»
اپوزیسیون یا "فرقه‌ای" سیاسی؟
مجاهدین خلق پس از شکست در جبهه نبرد با ایران به اردوگاه اشرف در عراق عقب‌نشینی کرد و مسعود رجوی دستور "انقلابی ایدئولوژیک" را صادر کرد که در پی آن تمام اعضای "مجاهدین خلق" به تجرد متعهد شدند.
فرزندان اعضای این گروه به اروپا فرستاده و اعضای متأهل از همسران خود جدا شدند تا زندگی‌شان را وقف مبارزه کنند. عشق همه آنها می‌بایست معطوف به مسعود و مریم رجوی می‌شد که مجاهدین خلق در سال ۱۹۹۳ او را به عنوان رئیس‌جمهوری خود انتخاب کردند. مسعود رجوی از سال ۲۰۰۳ تا کنون ناپدید است و اطلاع دقیقی از سرنوشت او در دست نیست.
منتقدان "مجاهدین خلق" معتقدند که این گروه در انزوا، رفته‌رفته به یک فرقه سیاسی تبدیل شده است. کسانی که موفق شده‌اند از این گروه خارج شوند، گفته‌اند که در جلسات عمومی مجبور به اعتراف در مورد رویاها و افکار جنسی خود بوده‌اند.
یرواند آبراهامیان‌، پژوهشگر تاریخ و منتقد "مجاهدین خلق"، معتقد است که این گروه پس از "انقلاب ایدئولوژیک" خود بیشتر و بیشتر به یک فرقه‌ تبدیل شده، و آن‌طور که در فیلم‌های تبلیغاتی مجاهدین خلق که خودشان تهیه کرده‌اند دیده می‌شود، زنان روسری‌های یک‌رنگ بر سر دارند، شعار می‌دهند، پا می‌کوبند و تغییری در افکار آنها دیده نمی‌شود.
در اردوگاه‌ "مجاهدین خلق" تفکیک جنسیتی شدید حاکم است. رابطه دوستانه یا مکالمات شخصی، استفاده از رادیو، روزنامه یا تلویزیون برای ساکنان اردوگاه ممنوع است. دیده‌بان حقوق بشر در سال ۲۰۰۵ میلادی گزارشی از وضعیت کسانی تهیه کرده بود که به دلیل ترک "مجاهدین خلق" به شدت تحت فشار بوده و گاه زندانی و شکنجه شده بودند.
به نوشته نویه تسورشر تسایتونگ، "مجاهدین خلق" در مقابل، تمام این گزارش‌ها را رد می‌کند و منتقدان خود را جاسوس ایران می‌خواند. این گروه حتی رسانه‌های غربی را هم که گزارشی انتقادی در مورد "مجاهدین خلق" تهیه کرد‌ه‌اند، به همکاری با جمهوری اسلامی ایران متهم می‌کند.
مجاهدین خلق رسانه‌های غربی را که گزارشی انتقادی در مورد آنها تهیه کرد‌ند، به همکاری با جمهوری اسلامی متهم می‌کند
مجاهدین خلق پس از حمله آمریکا به عراق به فهرست گروه‌های تروریستی آمریکا افزوده و خلع سلاح شدند. اردوگاه‌ آنها بارها هدف حملات شبه‌نظامیان شیعه مورد حمایت ایران قرار گرفت تا اینکه با مداخله آمریکا در سال ۲۰۱۳ حدود سه هزار نفر از آنها که هنوز ساکن عراق بودند به آلبانی مهاجرت کردند.
سازمان مجاهدین خلق حاضر به روشنگری و ارائه پاسخ به پرسش‌های انتقادی در باره گذشته‌اش نیست و خود را قربانی تبلیغات دروغین می‌خواند.این گروه منتقدان خود را به حمایت از سرویس‌های اطلاعاتی ایران متهم می‌کند که چندی پیش برنامه‌ای برای جاسازی مواد منفجره در تجمع آنها در پاریس داشتند.
دلابلی برای تردید دولت آلمان در پایبندی "مجاهدین خلق" به دمکراسی
مارتین پاتزلت، نماینده مجلس فدرال آلمان از حزب دمکرات مسیحی که ماه اکتبر همراه هیئتی از اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی بازدید کرد، فعالیت‌ این سازمان را در اینترنت برای انتشار اید‌ه‌هایش مشروع خواند و اطمینان داد که همه ساکنان اردوگاه "داوطلبانه" آنجا هستند. او گفته بود که زندگی اردوگاه بر اساس تفکیک جنسیتی با ساعت کار و مقررات سخت است، اما هیچ اجباری برای ماندن وجود ندارد و ساکنان اردوگاه می‌توانند هر زمانی که بخواهند آنجا را ترک کنند.
اما دولت فدرال آلمان می‌گوید شواهدی مبنی بر ممنوعیت تماس اعضای "مجاهدین خلق" با خارج از اردوگاه دیده می‌شود.
دولت آلمان در پاسخ خود به درخواست حزب سبزها در مورد "مجاهدین خلق" در ماه سپتامبر، این گروه را گروهی با رهبری "اقتدارگرا" توصیف کرد که از زمان تأسیس خود تا کنون "استفاده از خشونت را به عنوان ابزاری مشروع برای دستیابی به اهداف خود" می‌بیند.
دولت آلمان "ساختار اقتدارگرا" و "شخصیت"‌محور" مجاهدین خلق را که حول مریم رجوی می‌چرخد، از جمله دلایلی خوانده که می‌توانند موجب تردید در پایبندی این گروه به دموکراسی و حقوق بشر شوند.
پرداخت پول برای "خرید" سیاستمداران
بیژن جیرسرایی، نماینده حزب لیبرال در مجلس فدرال آلمان، حمایت از مجاهدین خلق را "اشتباه" می‌داند و معتقد است حمایت سیاستمداران غربی «از گروهی که پشتوانه‌ای در ایران ندارد، اشتباه است.»
او حمایت از "مجاهدین خلق" در آلمان را یک "معما" خوانده است. جیرسرایی تأکید کرده که حمایت از مجاهدین خلق بدون اطلاع از پیشینه این گروه "حماقت محض" است. او به کسانی که از این سازمان حمایت می‌کنند توصیه کرده که مطالعه کنند.
روزنامه سوئیسی "نویه زوریشه تسایتونگ" نوشته عدم اطلاع می‌تواند یک دلیل حمایت از مجاهدین خلق باشد، اما دلیل دیگری هم وجود دارد: مجاهدین خلق به سیاستمدارانی که از آنها حمایت می‌کنند، پول می‌دهند.
به نوشته "واشنگتن پست" و "اینترسپت" سیاستمدارانی مانند رودی جولیانی برای شرکت در هر نشست "مجاهدین" خلق حدود ۵۰ هزار دلار پول گرفته‌اند.
دانیل بنجامین هماهنگ کننده پیشین مرکز فعالیت‌های ضد تروریستی دولت آمریکا به "نیویورک تایمز" گفته است: «مجاهدین خلق تلاش می‌کنند هر کسی را که می‌توانند، بخرند.» او گفته است:«برای یک سیاستمدار بازنشسته کمتر پیش می‌‌آید که تلفن زنگ بزند و کسی آن‌سوی خط بگوید برای شرکت او در یک نشست ۱۵ هزار تا ۲۰ هزار دلار پرداخت می‌کند.»

چرا از فوتبال بیزارم؟



چرا از فوتبال بیزارم؟
سایمون کریچلی- آسو
من عاشق فوتبال‌ام، اما اغلب از خود می‌پرسم آیا فوتبال را بیش از حد دوست ندارم؟ و آیا این سبب نمی‌شود که از خود بی‌خود شوم و قوای انتقادی‌ام را به ‌آسانی از دست بدهم؟ شاید باید به شدت به فوتبال بدگمان بود، و از نقش آن در زندگی خود بیشتر انتقاد کرد تا تجلیل.

بین شکل فوتبال (یعنی همکاری، جمع‌گرایی، و عمل جمعی) و محتوای مادی این بازی (یعنی پول)، تناقضی – آن هم به زننده‌ترین و مضحک‌ترین صورت خود – وجود دارد. همان‌طور که چند سال قبل بیِلسا ]سرمربی اسبق تیم ملی آرژانتین[ گفت: «هرچه می‌گذرد از شباهت دنیای فوتبال به دنیای طرفداران پروپاقرص کاسته شده و بر شباهت آن به دنیای کارآفرینان افزوده می‌شود.»[1] بی‌تردید، من طرفدار پروپاقرص فوتبال‌ام، اما موفقیت تیم‌ها را بیش از پیش بر اساس یکی از معیارهای بهره‌وری شرکت‌ها می‌سنجند، یعنی این معیار که مالکان از سرمایه‌گذاری چه‌قدر سود می‌برند. فکر نمی‌کنم که بتوان تناقض میان شکل و محتوای فوتبال را به گونه‌ای حل کرد که نظر کاملاً مثبتی به آن پیدا کنیم. این تناقض زخمی عفونی و باز است که سبب می‌شود، گاهی در آنِ واحد، هم فوتبال را دوست داشته باشیم و هم از آن بدمان بیاید. این تناقض به ویژه سبب می‌شود که از خود، که چنین شیفته و دل‌بسته‌ی این نمایش‌ هستیم، بیزار شویم.
فوتبال می‌تواند چیز وحشتناکی باشد. فوتبال مخدری قوی است که مردمِ معتاد به خود را تسکین می‌دهد، نیروی‌شان را تلف می‌کند، توجه‌شان را از کشمکش‌های اجتماعی مهم‌تر منحرف می‌کند، و آن‌ها را از کنش سیاسی ناتوان می‌سازد. بی‌تردید، فوتبال نوعی روان‌شناسیِ توده‌ای است که می‌تواند اسف‌انگیزترین شکل‌های قبیله‌گرایی در سطح باشگاهی و زشت‌ترین شکل ناسیونالیسم در سطح ملی را رواج دهد. در فوتبال اغلب امپراتوری ]شکست از مستعمرات پیشین را[ تلافی می‌کند (مثلاً وقتی الجزایر فرانسه را شکست دهد یا ایرلند بر انگلستان غلبه کند)، اما فوتبال محملی برای منسوخ‌ترین تصورات استعماری درباره‌ی رابطه‌ی میان بومیانِ واقعاً میهن‌پرست و خارجی‌های ظاهراً پست‌تر و غیرقابل‌اعتماد است، میان ما و آن‌ها، و ما همیشه از آن‌ها بهتریم. این چیزی است که در بعضی نوشته‌های مربوط به فوتبال می‌توان دید، به‌ویژه وقتی کسی مثل دیوید استابز آن را در قالب شخصیت «سرهنگ دوم نیروهای هوایی» به خوبی هجو می‌کند، آدمی که تک‌تک بازی‌های تیم ملی انگلستان را سند برتری نژادی انگلیسی‌ها می‌شمارد.

اما حتی در بعضی نوشته‌های جدی‌ترِ فوتبالی هم می‌توان بقایای آزارنده‌ی مجموعه‌ی کاملی از نگرش‌های استعماری را دید. لحن آن‌ها در توصیف دیگر فرهنگ‌ها اغلب متکبرانه و ترحم‌آمیز است، خواه در قالب نوعی تحقیر و خواه با بت‌سازی رمانتیک. نباید از یاد برد که بت‌سازی رمانتیک از دیگری، در قالب نوعی «وحشی شریف» که بنا به ادعا به صورتی طبیعی‌تر و سرزنده‌تر فوتبال بازی می‌کند، خود حاکی از تحقیر دیگری توسط گفتمان استعماری است (چنین نگرشی در دهه‌های 1950 و 1960 نسبت به برزیل و در دهه‌های اخیر نسبت به تیم‌های ملی آفریقایی وجود داشت.) به رغم افزایش (انشاءالله) محتوم محبوبیت فوتبال زنان، به‌ویژه در جاهایی مثل آمریکا، تردیدی نیست که فوتبال مجموعه‌ی کاملی از هنجارهای اسف‌انگیز جنسیتی و حس رو به زوالِ مردانگی را تقویت می‌کند، و این همان چیزی است که در پدیده‌ی «لَدیسم»[3] در فوتبال در بریتانیا می‌توان دید.
به تعبیری بسیار ساده، می‌توان گفت که خود ساختار فوتبال گواه صادق تداوم مردسالاری است، زیرا سرمربی همواره نقش پدری را دارد که پسران دلبندش او را احاطه کرده‌اند، و این ویژگیِ رابطه‌ی میان پدران و پسران در بین هواداران هم انعکاس می‌یابد. حتی وقتی سلسله‌مراتب پدر/پسر جای خود را به استعاره‌های معلم/شاگرد یا تیمسار/سرباز می‌دهد، و حتی با پذیرش این امر که بعضی از فرهنگ‌های فوتبالی دموکراتیک‌ترند (مثل تیم هلند که بازیکنان مدت‌ها است که عادت دارند رو در روی مربی بایستند) باز هم فوتبال به شدت پدرسالارانه است و می‌تواند به آسانی به اقتدارگرایی متمایل شود.
اگر همان‌طور که اثر نوآورانه‌ و پر از جزئیات تاریخیِ نوربرت الیاس درباره‌ی جامعه‌شناسی ورزش نشان داده است، فوتبال ارائه‌دهنده‌ی نوعی جامعه‌شناسیِ خُردِ متمرکز بر ریخت‌های پویای گروه‌های سازنده‌ی شکل‌های کلان‌اجتماعیِ گسترده‌تر باشد، در این صورت نباید از ماهیت ظالمانه‌ی این شکل‌ها غافل بود.[4] برعکس، باید به خوبی از آن‌ها آگاه باشیم. مثال خشونت را در نظر بگیرید. الیاس داستان جذاب، پرمایه، و پژوهش‌محوری را درباره‌ی نقش ورزش در، به قول او، «فرایند متمدن شدن» تعریف می‌کند. الیاس از خشونتِ به‌اصطلاح «جنگ داخلی انگلستان» در قرن هفدهم شروع می‌کند و از آن‌چه «برقراری آرامش» می‌خوانَد روایتی ارائه می‌دهد. به نظر او، «برقراری آرامش» یعنی والایش و تبدیل خشونت جسمانی واقعی به نزاع نمادین میان احزاب مخالف، یعنی لیبرال‌ها و محافظه‌کاران، در پارلمان انگلستان در قرن هجدهم. به عقیده‌ی الیاس، فرایند برقراری آرامش با افزایش محبوبیت تفریحات ورزشی در انگلستان پیوندی تنگاتنگ داشت. بنابراین، پیدایش ورزش‌ها در انگلستان و حکومت پارلمانی و انتقال صلح‌آمیز قدرت از یک حزب سیاسی به حزب دیگر ذاتاً به هم پیوسته‌اند. در نتیجه، تدوین قوانین ورزش‌هایی مثل فوتبال در انگلستان در میانه‌ی قرن نوزدهم جلوه‌ای از فرایندِ دائم در حال افزایش و در حال گسترش برای برقراری آرامش است. ورزش والایشِ «جنگ داخلی» است. و فوتبال عبارت است از استمرار صلح‌آمیز و قانون‌مدارِ منازعاتِ خشونت‌آمیزِ رایج در ادوارِ کمتر متمدنِ گذشته.
الیاس داستان جذابی تعریف می‌کند. داستانی زیبا. کاش این داستان واقعی بود. ساده‌ترین ایرادی که می‌توان به او گرفت این است که، حتی اگر حرفش درباره‌ی برقراری آرامش در انگلستان در قرن‌های هفدهم تا نوزدهم درست باشد (البته به نظرم این فرض به هیچ وجه مسلم و بدیهی نیست، و شیوه‌های بسیار متقاعدکننده‌تر و تأمل‌بر‌انگیزتری برای بازگویی تاریخ نزاع طبقاتی در انگلستانِ آن دوره وجود دارد)، در این صورت باید گفت که خشونت سیاسی با سنگدلی و کاراییِ فزاینده‌ای از میهن به مستعمرات منتقل شده است. آن‌چه «آرامش» میهن را ممکن می‌کند خشونت سیاسیِ سازمان‌یافته‌ی استعمار است، فرایند غصب و مصادره‌ای که از خشونتِ قانون مشروعیت می‌گیرد.

بی‌تردید، خوانندگانِ آثار والتر بنیامین می‌دانند که این حرف جدیدی نیست. اما به هر حال حرف درستی است. منظورم این است که فوتبال نه برقراری آرامش بلکه نوعی سازمان‌دهی قانونیِ خشونت است، نوعی تدوینِ استعماریِ شکل‌هایی از خشونت اجتماعی که همواره ممکن است به خشونت واقعی کشیده شود، و این همان چیزی است که با ظهور لات‌بازی در میان هواداران فوتبال در انگلستان در دهه‌های 1970 و 1980 دیدیم، نوعی سنت وحشی‌گریِ وطن‌پرستانه که امروز در کشورهای بسیار زیادی (از جمله روسیه، ایتالیا، اوکراین، مصر، و ترکیه) وجود دارد. قدیمی‌ترین اسناد باقی‌مانده از فوتبال در انگلستانِ قرون وسطا نشان می‌دهد که فوتبال همیشه خشونت‌آمیز بوده است. و همچنان خشونت‌آمیز مانده است. فوتبال به ما اجازه می‌دهد تا تاریخ خشونت‌آمیز خود را ببینیم، اما در این تاریخ هیچ نشانی از صلح نمی‌توان یافت. به تعبیر ریموند ویلیامز، اگر وقتی صلحی وجود ندارد، از صلح سخن بگوییم هیچ نگفته‌ایم.[5]
پیوند میان استعمار و خشونتِ قانون را می‌توان در خود ساختار اداره‌ی بازی فوتبال دید که همچنان بر آن حاکم است: «هیئت بین‌المللی فوتبال». به نظر می‌رسد که عده‌ی نسبتاً کمی از وجود این نهاد خبر دارند، نهادی که در سال 1886 تأسیس شد. در 2 ژوئن آن سال، دو نماینده از هر یک از اتحادیه‌های فوتبال انگلستان، اسکاتلند، ولز، و ایرلند در لندن گرد هم آمدند تا قوانین یکسانی را برای فوتبال وضع کنند. «فدراسیون بین‌المللی فوتبال» (فیفا) در سال 1904 در پاریس تأسیس شد، و سرانجام در سال 1913 از سوی هیئت بین‌المللی فوتبال به رسمیت شناخته شد. فیفا هیئت حاکمه‌ی فوتبال است، اما هنوز هیئت بین‌المللی فوتبال تنها مرجع دارای ‌صلاحیت قانون‌گذاری در فوتبال به شمار می‌رود. هیئت بین‌المللی فوتبال قوانین این بازی را به زبان‌های فرانسوی، آلمانی، و اسپانیایی هم منتشر می‌کند، اما تنها نسخه‌ی انگلیسی این قوانین از نظر حقوقی معتبر است. همان‌طور که پیشتر گفتم، پس از جدایی ایرلند در سال 1921، اتحادیه‌ی فوتبال ایرلند (FAI) تأسیس شد، اما این اتحادیه در هیئت بین‌المللی فوتبال نماینده‌ای ندارد، زیرا ایرلند بخشی از بریتانیا نیست. جالب این که هر یک از اتحادیه‌های فوتبال بریتانیا ]انگلستان، اسکاتلند، ولز، و ایرلند شمالی[ یک رأی دارند و فیفا چهار رأی دارد. هر تغییر قانونی مستلزم کسب سه‌چهارم آرا، یعنی حداقل شش رأی، است. بنابراین، موافقت فیفا برای هر تغییر قانونی لازم است اما کافی نیست.  به عبارت دیگر، موافقت حداقل دو اتحادیه ‌از چهار اتحادیه‌ی فوتبال بریتانیا هم لازم است. در 19 مه‌ی 2016، فهرستی طولانی از بازنگری در قوانین فوتبال منتشر شد که جزئیات چشمگیری دارد، و حتی تعیین می‌کند که لباسِ زیر بازیکنان باید همرنگ شلوارک آن‌ها باشد.[6]
سرمایه‌داری، نگرش سوداگرانه، استعمار، ملی‌گرایی، روان‌شناسی توده‌ای، پدرسالاری، و قانونی کردن خشونت سبب شده که همواره فوتبال را مایه‌ی دل‌خوشی و نفرت بدانم. تماشا کردن و لذت بردن از یک بازی، هر قدر بی‌ضرر به نظر برسد، باز هم ما را از کابوس دنیای جهانی‌شده‌ی نولیبرالی نمی‌رهاند، و به ساحت مقدس و متعالی‌ترِ تجربه‌ی آیینی نمی‌کشاند. تماشای فوتبال یعنی احساس مداوم آزار دیدن از آن ترس و وحشت‌ها، از آن بی‌عدالتی‌های آشکار، و اسیر شدن در دام رسانه‌ها. تماشای فوتبال یعنی مشاهده‌ی نفرت‌انگیزترین و هولناک‌ترین چهره‌ی دنیا. زیبایی اولیه بی‌درنگ جایش را به وحشت می‌دهد. اگر بپذیریم که فوتبال تصویری از این دوران را به ما نشان می‌دهد، در این صورت باید گفت که آن‌چه می‌بینیم تصویری از دنیا در بدترین و ناخوشایندترین حالتش است، تصویری از نمایش ثروت و قدرت مالی. اما فوتبال توجه ما را از این دنیا منحرف نمی‌کند. طرفداران پروپاقرص فوتبال هم ساده‌لوح‌هایی فریفته‌ی قدرت نیستند. آن‌ها به هیچ وجه احمق نیستند. آن‌ها می‌دانند که چه خبر است. می‌دانند که در فوتبال اوضاع از چه قرار است، و می‌دانند که تشکیل و نگه‌داری یک تیم موفق پولِ زیادی می‌خواهد.
اما آن‌ها در عین حال می‌دانند که، فقط برای یک لحظه، و تنها در همان لحظه‌ی بی‌نظیر، ممکن است چیز دیگری هم وجود داشته باشد، چیزی که نه به پیروزی بلکه به دست‌یابی به شکوه و جلال مربوط است. در چنین لحظاتی، آدمی به صورت سحرآمیزی از هر قیدوبندی رها می‌شود و از خوشحالی در عرش اعلا سیر می‌کند، شکل فوتبال بر محتوایش سایه می‌اندازد، زیبایی به صورت‌های گوناگون رخ می‌گشاید، تحرکِ بازی هیجان‌انگیز می‌شود، میان بازیکنان و میان طرفداران تداعیِ آزاد به وجود می‌آید، و وجد و شعفِ حسی آدمی را افسون می‌کند. در چنین لحظاتی، نفس را در سینه حبس می‌کنیم. چیز دیگری، چیزی شگفت‌آور، می‌خواهد رخ دهد. اما دیری نمی‌گذرد که آن چیز از بین می‌رود. نفس را بیرون می‌دهیم. نمایش ترسناک ادامه پیدا می‌کند.

برگردان: عرفان ثابتی



سایمون کریچلی فیلسوف و پژوهشگر بریتانیایی است. آن‌چه خواندید برگردان بخشی از این کتاب اوست:
Simon Critchley, What We Think About When We Think About Football, Profile Books, 2018.

[1] Marcelo Bielsa, ‘Futbol, capitalismo y valores’, 20 October 2013.
ویدئویی که در یوتیوب در دسترس است.
[2] David Stubbs, Send Them Victorious: England’s Path to Glory 2006-2010 (Zero Books, 2010).
[3] laddism
خرده‌فرهنگی که عمدتاً نوعی واکنش به فمینیسم است و نگرش‌ها و رفتارهای مردان جوانی را در بر می‌گیرد که زندگی‌شان حول محور الکل، سکس، و فوتبال می‌چرخد. [م.]
[4] Norbert Elias, The Quest for Excitement: Sport and Leisure in the Civilizing Process (Blackwell, Oxford, 1986).
[5] Raymond Williams, Modern Tragedy (Stanford University Press, Stanford, 1966), p. 80.
[6]  نگاه کنید به دویست و چند صفحه‌ی مربوط به «قوانین بازی» که، برخلاف انتظار، گیرا و جذاب است.

نیروهای امنیتی ایران به نازنین زاغری پیشنهاد جاسوسی داده‌اند



نیروهای امنیتی ایران به نازنین زاغری پیشنهاد جاسوسی داده‌اند

یران اینترنشنال:
نازنین زاغری و نرگس محمدی، که در زندان اوین زندانی هستند، ۱۲دی‌ماه امسال خبر داده بودند که در اعتراض به عدم رسیدگی درمانی به مدت سه روز اعتصاب غذا می‌کنند.
به گفته رتکلیف، نازنین زاغری می‌خواهد به پزشک متخصص خارج از زندان دسترسی داشته باشد و بتواند آزادانه از درمان و داروی تجویز شده از سوی پزشکان متخصص استفاده کند.
در واکنشی دیگر، وزارت خارجه بریتانیا گفته است که حمید بعیدی‌نژاد، سفیر ایران در انگلیس را احضار کرده‌اند تا اعتراض وزیر خارجه این کشور به عدم رسیدگی درمانی و پزشکی به نازنین زاغری را به اطلاع او برسانند.
نازنین زاغری که از فروردین ۹۵ در زندان به سر می‌برد، به اتهام جاسوسی در زندان به سر می‌برد. حکم زندان او پنج ساله است. بریتانیا عقیده دارد نازنین زاغری به گروگان گرفته شده و ایران برای رسیدن به مقاصد سیاسی، اقدام به زندانی کردن افراد بی‌گناه می‌کند.
در ماه‌های اخیر گمانه‌زنی‌های متعددی درباره تلاش دولت ایران برای استفاده از این پرونده در حل و فصل یک پرونده مالی و گرفتن طلبش از یک شرکت بریتانیایی مطرح شده است.
جرمی هانت، وزیر خارجه بریتانیا ۲۸آبان امسال برای رایزنی در اینباره به تهران سفر کرد ولی موفق به آزادی نازنین زاغری نشد. در این سفر محمدجواد ظریف، وزیر امورخارجه ایران به او گفته بود که قوه قضاییه ایران مستقل است و دولت ایران نمی‌تواند در این زمینه تصمیم بگیرد.
نرگس محمدی که از امروز همراه با نازنین زاغری اعتصاب غذایش را شروع کرده نیز به اتهام فعالیت‌های حقوق بشری به ۱۶سال زندان محکوم شده است. نرگس محمدی که با بیماری‌هایی چون آمبولی ریه و فلج عضلانی درگیر است، پیش از این بارها به علت مشکلات جسمانی در بیمارستان بستری شده بود.
این دو نفر در بیانیه روز ۱۲ دی‌ماه تاکید کرده بودند که «نه تنها اعزام‌های پزشکی و رسیدگی‌های اورژانسی انجام نمی‌شود،‌ بلکه پیگیری‌های مستمر ما از داخل زندان، حتی امکان ملاقات با دادیار محترم ویژه زندانیان و پیگیری‌های لاینقطع وکلای ما در خارج از زندان به سرانجامی نرسیده است.»

شهادت نامه‌ی عسل محمدی شاهد سوم شکنجه!



شهادت نامه‌ی عسل محمدی
شاهد سوم شکنجه!

• عسل محمدی دانشجویی که به خاطر حمایت از اعتصاب کارگران یک ماه در بازداشت به سر برد، مشاهدات خود از دوران بازداشت را در نامه ای خطاب به اسماعیل بخشی و سپیده قلیان شرح داده است ..

 عسل محمدی از جمله دانشجویانی بود که به جرم حمایت از کارگران اعتصابی هفت تپه و فولاد بازداشت و مدتی را در زندان به سر برد. او نزدیک به یک ماه را در بازداشت به سر برد و روز ۱۵ دی با وثیقه آزاد شد. او را در تهران دستگیر کردند، سپس به شوش و از آن جا به بازداشتگاه اطلاعات اهواز منتقل کردند. وی طی مدت یک ماه، تحت بازجویی و آزار و اذیت فراوان قرار گرفت و نهایتا و پس از تعیین وثیقه سنگین، از بازداشتگاه اطلاعات به بازداشت گاه سپیدار در اهواز منتقل و از آن جا آزاد شد.
عسل محمدی در نامه ای که انتشار داده شرح مشاهدات خود از شکنجه ها و بازجویی های سپیده ی قلیان و اسماعیل بخشی را چنین نوشته است:
برای رفقای روزهای سخت؛ سپیده قلیان و اسماعیل بخشی که فریاد آزادی‌خواهی و برابری طلبیشان خاموش شدنی نیست.
برخورد امنیتی با کارگران و فعالان کارگری توسط حاکمیت مدافع صاحبان سرمایه دور از ذهن نبود. قرن‌هاست که مشت آهنین سرکوب همان‌جایی‌ست که صدای حق طلبی طنین‌انداز میشود، چراکه تداوم استثمار در گرو قلع و قمع و منکوب کردن هرآن کسی‌ست که رویای برابری در سر دارد‌. رشادت کارگران هفت‌تپه در جهت احقاق حقوق به تاراج رفته‌شان آنچنان برحاکمیت گران آمد که سراسیمه مشغول پرونده‌سازی‌های امنیتی برای کارگران و فعالین کارگری شدند و برای مرعوب ساختن آنان از هیچ تهدید و افترا و شکنجه‌ایی فروگذاری نکردند و من شاهد ستمی شدم که بر شما میرفت. آنچه در بازداشتگاه و زندان بر خودم گذشت را کنار میگذارم و از لحظاتی که میگویم که شاهد زجر رفقایم بودم.
بخاطر میاورم روزهای بازداشت را در بازداشتگاه امنیتی اطلاعات اهواز.
روز ششم بازداشتم در اهواز به سلول کوچک و نموری منتقل شدم که هفت زندانی در آنجا محبوس بودند. یکی از آنان سپیده قلیان بود که برای شناختن چهره‌‌اش زمانی مکث کردم. باورم نمیشد که در مدت کوتاهی چهره‌ی بشاش و شادابش چنان تکیده و لاغر و نحیف شده باشد. هنوز آثار کبودی بر گردن داشت و جای چنگ و خراش روی دستهایش. برایم از ستمی گفت که در آن بیست‌ویک روز بر او گذشته بود و دیدنش در آن وضعیت گفته‌هایش را اثبات میکرد. من شاهد ساعتهای طولانی بازجوییش بودم از ده صبح تا پاسی از نیمه شب که تقریبا هرروز این پروسه تکرار میشد. من صدای فریادها و توهینهای بازجویش را از اتاق کناری میشنیدم. من شاهد روزی بودم که چنان فشاری برای اعتراف دروغ بر او آوردند که پنجه بر چهره‌‌‌ی نازنینش میکشید و آرزوی مرگ میکرد.

من صدای ممتد سرفه‌ها و تنگی نفس شدید اسماعیل را از اتاق بازجویی مجاور میشنیدم و تمسخر ماموران را که میگفتند "فیلمشه حالش از ما بهتره". چه رنجی‌ بود دانستن اینکه رفیق شریفم در اتاق کناری در حال آزار است و حداقل اقدامات درمانی از او دریغ میشود. من روزی که برای هواخوری به حیاط بازداشتگاه میرفتم صدای فریاد‌ها و توهین‌ها و افترای بازجو به اسماعیل را شنیدم. من حاضر به شهادت برای آنچه که شنیدم و دیدم هستم.
اینها فقط گوشه‌هایی از آنچه بود که بر رفقایم گذشت و من با چشمان بسته شاهد آن بودم اما یقین دارم حالا که جز زنجیرهایمان چیزی برای از دست دادن نداریم این گردنکشی‌ها قدمی مارا به عقب نمی‌راند.
چراکه ما عاشقان مست دل از دست داده‌ایم.

زنده باد کارگر
برقرار باد شوراهای مستقل کارگری و مردمی

عسل محمدی
اخبار روز

«کاخ سفید سال گذشته از پنتاگون خواست طرحی برای حمله به ایران وضع کند»



«کاخ سفید سال گذشته از پنتاگون خواست طرحی برای حمله به ایران وضع کند»
دبی-العربیه.نت فارسی
شورای امنیت ملی آمریکا سال گذشته از وزارت دفاع این کشور (پنتاگون) خواستار وضع طرحی برای حمله نظامی به ایران شده است.
روزنامه آمریکایی وال ستریت جورنال یکشنبه 13 ژانویه این گزارش را به نقل از برخی مسئولان سابق و کنونی آمریکایی منتشر کرده است.
بنا بر این گزارش، شورای امنیت ملی آمریکا که ریاست آن را جان بولتون مشاور امنیت ملی دونالد ترامپ رئیس‌جمهوری ایالات متحده بر عهده دارد، درخواست وضع طرح حمله نظامی را پس از قرار گرفتن سفارت آمریکا در بغداد در ماه سپتامبر ارائه داده است.
روزنامه وال ستریت جورنال نوشته که سفارت آمریکا در بغداد از سوی شبه‌نظامیان وابسته به ایران هدف حمله قرار گرفت.
میرا ریکاردل معاون مشاور امنیت ملی آمریکا به وال ستریت جورنال گفته است که حمله به سفارت «اقدامی جنگی» است و ایالات متحده باید به آن پاسخ گوید.

نقد اوریانا فالاچی بر اندیشه نیروهای چپ و مذهبی ایران



نقد اوریانا فالاچی بر اندیشه نیروهای چپ و مذهبی ایران
آیا این چپ می‌تواند به آنچه در ایران روی داد نام انقلاب بگذارد؟
- این جستار به بررسی مقالات و کتاب‌های اوریانا فالاچی یکی از معتبرترین روزنامه‌نگاران غربی در دهه هفتاد و هشتاد میلادی می‌پردازد، دو مصاحبه با پادشاه ایران و روح‌الله خمینی را بررسی می‌کند و سر انجام برای نخستین بار ترجمه‌ای از گزیده کتاب «نیروی خرد» یکی از آخرین نوشته‌های فالاچی را به خواننده ایرانی ارائه می‌دهد. این کتاب نقدی است بر اندیشه نیروهای چپ و مذهبی ایران که فالاچی، چپ افراطی سرخ و سیاه می‌نامد. عبارتی که برای ما ایرانی‌ها چندان غریبه نیست زیرا که چهل سال پیش در چنین روزهایی پادشاه ایران دقیقا از این عبارت برای توصیف آمران و عاملان هرج و مرج موجود استفاده کرده بود.
***
نیک یسنا - کیهان لندن

بالاخره راز کتاب مبین مکشوف شد: قرآن ناقص است و از درجه اعتبار ساقط است!؛ ف. م. سخن



بالاخره راز کتاب مبین مکشوف شد: قرآن ناقص است و از درجه اعتبار ساقط است!؛ ف. م. سخن

در دو نوشته ی قبل، اشاره کردم که جای قرآن در نزد مردم شیعه، بر روی طاقچه ی منازل بود و از آن در مراسم ترحیم و ازدواج استفاده می شد تا این که دکتر شریعتی، خطاب به این مردم گفت عجیب است که شما معتقد به قرآن هستید ولی آن را نخوانده اید و نفهمیده اید، همان طور که وقتی روزی ۵ بار نماز می خوانید، چیزهایی را که موقع دولا راست شدن می گویید نمی فهمید و نمی دانید که چه می گویید.

نتیجه این شد که جوانان زمان شریعتی، مثل این که کشف بزرگی کرده باشند، ضمنِ نگاه چپ چپ به پدر مادرهایشان، قرآن ها را از سر طاقچه برداشتند و شال سبز دور آن را باز کردند و شروع به مطالعه ی این کتاب عجیب ناشناخته کردند!