Friday, September 16, 2016

پدر: برای خرید حلقه نامزدی، خودم را زیر پورشه انداختم



جمشید که دریکی ازخیابان‌های شمال شهر منتظرفرصت طلایی بود با دیدن پورشه به دوستش حجت که آن طرف خیابان ایستاده بود اشاره کرد. اما انگار زانوهای مرد میانسال به زمین قفل شده وتوان حرکت نداشتند. به همین خاطر بدون هیچ حرکتی فقط نظاره‌گر خودرو گرانقیمت شد. چند باری این اتفاق افتاد و حجت همان‌طور از سر جایش تکان نخورد. جمشید که از رفتارهای دوستش بشدت عصبانی شده بود، با خشم به طرفش رفت و گفت: «مرد حسابی مگر پول نمی‌خواهی؟ فردا که دخترت برای خرید عروسی می‌رود، پول حلقه نامزدی و سایرمخارج را چه کسی باید بدهد؟و...»

حجت که ازشنیدن حرف‌های مسعود به خودش آمده بود قول داد که با دیدن نخستین خودرو مدل بالا نقشه را اجرا کند. چند لحظه بعد خودرو پورشه‌ای به آنها نزدیک شد و حجت با حرکت دست مسعود خودش را به جلو ماشین انداخت. چند باری این کار را به صورت تمرینی انجام داده بودند، برای همین می‌دانست چطور خودش را جلو ماشین بیندازد که آسیب جدی نبیند.

لحظاتی بعد حجت که مقابل خودرو پورشه افتاده بود آه و ناله راه انداخت. راننده جوان بلافاصله از ماشین پیاده شد و خودش را به حجت رساند. نگرانی و اضطراب در چهره‌اش موج می‌زد. همان موقع مسعود با سروصدا وشیون وارد معرکه شد ودرحالی که فریاد می‌زد: «دوستم را کشتی»، «بدبخت شدیم» و... از راننده خواست خیلی سریع کمک کند تا مرد مجروح را به بیمارستان برسانند.