Friday, September 25, 2015

ماجرای مرد ایرانی که در انگلستان حمله و تهدید به بریدن سر مسیحیان کرده بود



به گزارش گروه ترجمه خبرگزاری صدای مسیحیان ایران(Vocir) به نقل از تلگراف یک شهروند ایرانی که در انگلستان مسیحیان را در خیابان  مورد تهدید قرار داده بود همچنان در انگلستان به سر میبرد و امکان اخراج وی از خاک آن کشور به دلیل عدم وجود پاسپورت ایرانی مقدور نمیباشد.
یک شهروند ایرانی که در انگلستان مسیحیان را در خیابان  مورد تهدید قرار داده بود همچنان در انگلستان به سر میبرد و امکان اخراج وی از خاک آن کشور به دلیل عدم وجود پاسپورت ایرانی مقدور نمیباشد.
استفان هاملر ۲۲ ساله که مورد حمله وی قرار گرفته بود،از زمان آن حادثه تا کنون همچنان در ترس بازگشت آن اتفاق بسر میبرد.

استفان در روز حادثه به همراه برادر ۱۵ ساله دوست دخترش  پیش از آنکه پلیس نورالدین را دستگیر کند  برای حفظ زندگی خود از دست وی فرار کردند.

استفان میگوید  من خاطره بد و تاریکی از آن لحظه دارم همچنان با کابوس بریده شدن سرم  از خواب میپرم،من آن شب  واقعا فکر میکردم کشته خواهم شد،وقتی در چشمانش نگاه میکرد خشم را میدیدم و آماده بود که مرا بکشد.

او از وسط جاده به سمت من آمد و راه مرا بست وبا یک چاقوی منحنی بر دست  فریاد میزد من مسلمانم ،من عضو داعش هستم ،او چاقو را بلند کرد و بازوی من را زخمی کرد در همان لحظه  که میخواست به همراه من  حمله کند که خوشبختانه پلیس سریع  آمد،واقعا شانس آوردیم که کسی در جریان این حمله به قتل نرسید.
پلیس گفته بود که این چاقو برای بریدن سر طراحی شده است ،حتی در گزارش پلیس آمده است که وی پس از حضور پلیس به تهدید های خود نسبت به مسیحیان که من مسلمانم و عضو داعش هستم و تهدید های جنسی و رکیک ادامه میداد.

ملکی سودمند که اکنون  آزاد شده ،همچنان از خاک بریتانیا اخراج نشده است

جولیان گاسکین مسول اداره مهاجرت نیز گفته است که وی پس از ارتکاب جرم به یک بازداشت گاه جهت اخراج از خاک بریتانیا منتقل شده بود که با تعطیلی سفارت جمهوری اسلامی در انگلستان امکان اخراج وی مهیا نشد.

مقامات اداره اتباع بیگانه در انگلستان گفته اند  که جهت اخراج اتباع بیگانه مدارک هویتی پاسپورت آنها جهت مسافرت الزامی هست.

در آپریل دو سال پیش وی عنوان کرده بود  که اماده پیوستن به داعش هست که با تحقیقات پلیس و شواهد بدست آمده ادعا های وی نادرست بود

زنم دیر به خانه آمد، او را کشتم



سیروس متهم است نامزدش را به قتل رسانده است. از زندگی‌اش و نحوه قتل نامزدش می‌گوید: یک سال قبل از وقوع این حادثه با پریسا در یک پارتی آشنا شدم و سرانجام با هم ازدواج کردیم. خانواده‌ام راضی به این ازدواج نبودند، ولی من با وجود چنین شرایطی با پریسا نامزد کردم، چون او دختر بسیار زیبایی بود، هرچند به خاطر رفتارهای نامناسبش گاهی با هم اختلافات شدیدی پیدا می‌کردیم ولی بازهم نمی‌توانستم او را فراموش کنم. آنچه در زیر می‌خوانید گفت‌و‌گوی تپش با این مرد همسرکش است.
چه شد با پریسا آشنا شدی؟
یکی از دوستانم مرا به مهمانی دعوت کرده بود که در آنجا با پریسا آشنا شدم و رفته رفته به یکدیگر علاقه مند شدیم.
منظورت پارتی است؟
بله، هر هفته با دوستانمان در ویلا های مختلف اطراف شمال هم پیاله می شدیم و به خیال خودمان خوش می گذراندیم.
با خانواده پریسا هم آشنا شدی؟
تا حدودی، پدر و مادر پریسا در دوران کودکی او از یکدیگر جدا شده بودند و پریسا فرزند طلاق بود و با نامادریش زندگی می کرد.
علت طلاق پدر و مادرش چه بود؟
خودشان چیزی به من نگفته بودند و تنها می دانستم مادر پریسا قصد رفتن به خارج را داشته، ولی پدر او مخالف بوده و به همین خاطر سرانجام مجبور به جدایی از یکدیگر جدا شدند.
ولی بعدها رفتار پریسا مرا مشکوک کرد و برخلاف گفته هایش فهمیدم با مادرش نیز در ارتباط است و به همین دلیل درباره زندگی پدر ومادرش تحقیق بیشتری کردم. سرانجام پس از تلاش های بسیار فهمیدم مادر او آرایشگر است و در یکی از محله های بالای شهر مغازه دارد.
به دیدنش رفتی؟ مادرش چه واکنشی داشت؟
بله به دیدار مادرش رفتم، ابتدا سعی داشت نقش بازی کند که مادر پریسا نیست و از دوستان مادرش است، ولی بعد که پی برد من از ماجرای زندگی اش تا حدودی باخبر هستم و قصد ازدواج با دخترش را دارم خودش را مادر واقعی او معرفی کرد. مادر پریسا مدعی شد بعد از طلاق حضانت دخترش با پدرش بوده و او به دلیل تنهایی به دامان اعتیاد پناه می برد و سخت معتاد می شود و پس از وارد شدن در باتلاق اعتیاد زندگی اش دستخوش حوادث گوناگونی از قبیل سرقت، بی بندوباری، روابط نامشروع و سرانجام زندان می شود.
از خانواده خودت بگو.
پدرم فوت کرده و یک برادر و دو خواهر بزرگ تر از خودم دارم که همگی ازدواج کرده اند و تنها من بودم که با مادرم زندگی می کردم و در کارگاه صنعتی پدرم که به خانواده ارث رسیده بود مشغول کار بودم و شکر خدا از نظر مالی مشکل خاصی نداشتیم و به قول معروف دستمان به دهانمان می رسید.
خانواده ات با ازدواج تو و پریسا موافق نبودند؟
ابتدا موافق بودند، ولی بعد از گذشت مدتی دیگر رفتارهای پریسا برایشان قابل تحمل نبود، هرچند از ابتدا هم چون فهمیده بودند او فرزند طلاق است و چندان پیشینه خانوادگی مناسبی ندارد با این ازدواج صددرصد مخالف بودند و تنها به خاطر پافشاری های مستمر من راضی به این ازدواج شده بودند و دوست نداشتند شاهد ناراحتی من باشند.
از ارتباطت با پریسا راضی بودی؟
در ابتدا همه چیز خوب بود اگرچه خانواده ام چندان از رفتار و کردار پریسا راضی نبودند و کردار و رفتار او با هنجارهای خانوادگی ما یکی نبود.
فکر می کنی چرا پریسا چنین رفتاری از خود نشان می داد؟
خب تا حدودی طبیعی بود، چون او از داشتن مادر محروم شده و طلاق پدر و مادر در او اثرات روانی مخربی گذاشته بود و اعتیاد پدرش تا حدودی مزید بر علت شده بود. پریسا از هر طرف به بن بست رسیده بود و چندان از نامادری اش هم دل خوشی نداشت. از زمانی که فهمید من با مادرش آشنا شده و صحبت کرده ام با من مانند گذشته صمیمی نبود.
از روز حادثه بگو؟
سکوت کرد و اشک در عمق چشمانش خانه کرد. چشمانش بر زمین خیره شد و با صدایی بغض آلود زیر لب گفت: در یکی از شب های گرم تابستان پس از انجام کار روزانه به خانه آمدم و دیدم پریسا خانه نیست، به تلفن همراهش زنگ زدم در دسترس نبود. بسیار نگران شدم. با هرکسی که فکر می کردم به خانه او رفته باشد تماس گرفتم، ولی هیچ کس از او خبری نداشت، مانند دیوانه ها شده بودم و نمی دانستم چه کار کنم. شب از نیمه گذشته بود که دیدم در خانه باز شد و پریسا وارد خانه شد. از او پرسیدم تا این موقع شب کجا بوده و چرا هیچ خبری به من نداده است.
پریسا چه گفت؟
با لحنی تمسخرآمیز گفت لازم نیست به تو توضیح بدهم، مگر تو وقتی پیش مادرم رفتی به من گفتی، در حالت عادی نبود و فکر می کنم مانند گذشته قرص های روانگردان استفاده کرده بود، نفهمیدم چه شد که به سویش حمله ور شدم و او را به طرف عقب هل دادم و پریسا از پله ها به پایین سقوط کرد.
خیلی ترسیده بودم. سرش شکسته بود و خون می آمد و صدای ناله هایش به گوشش می رسید. به مادرش زنگ زدم و ماجرا را شرح دادم و اورژانس را خبر کردم. قبل از رسیدن اورژانس متوجه شدم دیگر نفس نمی کشد. به همین خاطر از صحنه حادثه فرار کردم، پس از مدتی از طریق یکی از دوستانم از حال پریسا باخبر شدم و او گفت که به علت ضربه مغزی فوت شده است.
یک ماهی در شهر های مختلف متواری بودم تا این که قصد خروج از کشور را داشتم توسط پلیس شناسایی و دستگیر شدم.
پشیمانی؟
مشخص است. من از دوست داشتن و عشق تنها به زیبایی ظاهری اکتفا کرده و حاضر شده بودم به خاطر رسیدن به این عشق ظاهری هر حقیقتی را نادیده بگیرم. اگر به نصیحت های مادرم گوش می دادم و با او لجبازی نمی کردم مهر قاتل بودن بر پیشانی ام نمی خورد.